بخش ششم
دکتر علینقی عالیخانی
در بخشهای پیش آمد که یکی از حوزه هایی که شاه شخصاً تصمیم می گرفت و در آن دخالت تام داشت، سیاست خارجی بود. اینک ادامه مطلب:
سیاست خارجی
شاه در گفتگویی با [اسدالله] علم درباره رضاشاه، از پدرش خرده گرفت که: «به هیچ وجه نرمش برای تماس یا کار با خارجی نداشت» (یادداشت ۳۱ اردیبهشت ۱۳۵۲). به زبان دیگر برای پادشاهی که تنها به سلطنت قانع نبوده و آهنگ حکومت دارد، «تماس یا کار با خارجی» را از بایستگیها میدانست. علاقة پیوسته او به تحولات خارجی و دیپلماسی دریافتنی است؛ چرا که روی کار آمدن خود او زائیدة جنگ دوم جهانی و ناخرسندی انگلیسیها از سیاست و رفتار پدرش بود. به همین دلیل نیز پس از حمله آلمان به شوروی و به دنبال آن اشغال ایران به وسیله نیروهای انگلیسی و روس در سوم شهریور ۱۳۲۰، رضاشاه ناچار به استعفا شد و راه تبعید را در پیش گرفت.
در سالهای جنگ [جهانی] و اشغال ایران، تماس مسئولان و ازجمله شاه که در آن زمان کارهای نبود، با نمایندگان سیاسی انگلیسی و شوروی و سپس آمریکا، از واجبات بود. پس از پایان جنگ نیز خودداری نیروهای شوروی به بیرون رفتن از ایران، اهمیت روزافزون دیپلماسی و نیاز به مشخص ساختن سیاست خارجی ایران را تأکید کرد. قوامالسلطنه ـ نخستوزیر وقت ـ با پشتیبانی دولت آمریکا این مشکل را به نحو درخشانی حل کرد و بیآنکه در عمل امتیازی به شورویها دهد، آذربایجان را به ایران بازگرداند. شاه که از هر مرد نیرومندی بیمناک بود و هرگز با قوام اشرافیمنش و متکبر میانه خوبی نداشت، نگران بود مبادا این پیروزی، از قوام قهرمانی بسازد؛ ولی بازگشت ارتش و سازمان اداری دولت مرکزی به آذربایجان، به شاه فرصتی داد تا با سفری به این خطه و بیشینة بهرهبرداری از واکنش طبیعی مردم، به عنوان نماد یگانگی کشور شناخته شود و آزادی آذربایجان را به حساب خود بگذارد و درباره تلاش یکتنه خود در این راه ـ به رغم کارشکنیهای (!) قوام ـ داستانها بپردازد.
از آن پس شاه کوشید در سیاست خارجی دستی داشته باشد و پس از واژگون ساختن دولت دکتر مصدق که هواخواه بیطرفی ایران بود، بیش از پیش در تدوین این سیاست مداخله کند. خطوط اصلی گزینههای شاه و دولت ایران، نزدیکی با غرب بهویژه آمریکا و همچنین با ترکیه و پاکستان، با منابع جغرافیایی ایران و شرایط سیاسی روز ناسازگار نبود؛ ولی شیوه اجرای این سیاست یکسره ایراد داشت. در سال ۱۳۳۴ (۱۹۵۵) ایران، پاکستان، عراق و انگلستان «پیمان بغداد» را برپا ساختند که در آن آمریکا به عنوان ناظر شرکت کرد. عضویت انگلستان رنگ استعماری زنندهای به این پیمان میداد و واکنش مردمی که به تازگی در پیکار برای ملی کردن نفت خود شکست خورده بودند، نسبت به آن سخت منفی بود.
سه سال بعد به دنبال انقلاب عراق و کنارهگیری این کشور از پیمان بغداد، نام پیمان به «سنتو» تبدیل شد و با توجه به عضویت ترکیه در «ناتو» و پاکستان در «سیتو» و انگلستان در هر دو، در واقع علت وجودی سنتو، کشاندن ایران به جرگه مخالفان شوروی بود، بیآنکه به وارونة ترکیه و تا اندازهای پاکستان، بهره چنین رفتاری برای ایران روشن بوده و ارزش تیره ساختن روابط با همسایه نیرومند شمالی را داشته باشد.
در پایان سال ۱۳۳۷ (۵ مارس ۱۹۵۹) «پیمان دفاع متقابل میان ایران و آمریکا بسته شد که اگر سنتو در کار نمیبود، میتوانست کم و بیش قابل توجیه باشد»؛ ولی در آن شرایط در مردم این احساس را بهوجود آورد که کشورشان دستنشاندة آمریکا شده است. چند سال بعد آمریکا اصرار نسنجیدهای کرد که همه پرسنل وابسته به هیأت مستشاران نظامی آمریکایی و خانواده آنان که در چارچوب پیمان دفاع متقابل در ایران میزیستند، از «مصونیّت دیپلماتیک» بهرهمند شده و قابل تعقیب در دادگاههای ایران نباشند. این قرارداد که با زحمت فراوان در ۱۳۴۳ به تصویب مجلس رسید، افتضاحی برپا کرد. بسیاری آن را بازگشت به کاپیتولاسیون خواندند. کجسلیقگی آمریکایی و سستی ایرانی، دست به دست هم دادند و سیاست جلب پشتیبانی نظامی آمریکا را که در شرایط آن زمان پایههای درستی داشت، بیهوده پاک بیآبرو کردند. از همان هنگام به تدریج حمله مخالفان بهخصوص آیتالله خمینی در میان مردم پشتیبان پیدا کرد. علت کوتاه آمدن شاه این بود که آمریکاییان کمک نظامی خود را موکول به تصویب این قرارداد کردند و نیک میدانستند هنگامی که تهدیدی متوجه آرزوها و خواب و خیال شاه درباره ارتش شود، توان هر گونه مقاومت از او سلب میگردد.
به موازات این سیاست نزدیکی به غرب، گامهای دودلانهای در راه بهبود روابط با شوروی برداشته شد و در سال ۱۳۳۷ مذاکراتی میان دو کشور برای بستن قرارداد عدم تعرض درازمدتی به عمل آمد. عقد پیمان دفاع متقابل ایران و آمریکا نه تنها موجب قطع این مذاکرات شد، بلکه دوران بسیار تیرهای را در روابط ایران و شوروی به وجود آورد. اعلام یکجانبه ایران در ۲۴ شهریور ۱۳۴۱ (۱۵ سپتامبر ۱۹۶۲) درباره خودداری از دادن اجازه ایجاد پایگاه موشکی به هر کشور بیگانه، به این تیرگی روابط پایان داد و از هر دو سو کوشش شد با گسترش روابط اقتصادی، فضای دوستانهتری بهوجود آید.
چند سال بعد در سفر شاه به شوروی، سران دو کشور درباره فروش گاز و خرید کارخانههای ذوبآهن و ماشینسازی به توافق رسیدند. در همان سفر، شاه دوباره به فکر افتاد که داستان قرارداد عدم تعرض میان دو کشور را زنده کند؛ ولی عَلم ـ که همراه او بود ـ هشدار داد بهتر است همین برنامههای همکاری اقتصادی را که توافق شده است، هضم کنند و ابتکارهای سیاسی تازه به زمان دیگری موکول شود، وگرنه ممکن است چنین عملی موجب نگرانی متفقان غربی ایران گردد.
از دولت علم به بعد، مداخله شاه در سیاست خارجی روزافزون شد و نخستوزیر و وزیر خارجه نقشی در این زمینه نداشتند و صرفاً تابع و مجری اوامر شاه بودند؛ به عنوان نمونه هنگامی که اختلاف ایران و عراق در بهار سال ۱۳۴۸ (۱۹۶۹) دو کشور را به آستانه جنگ رساند، نخستوزیر و وزیرانی که در شرایط اضطراری عضو شورای عالی دفاع ملی بودند، هنگامی از جریان امر آگاه گشتند که به نیروهای مسلح فرمان آمادهباش داده شده بود و هر آن احتمال برخورد نظامی میرفت.
به تدریج شاه از اینکه کسی بخواهد در مسائل مربوط به سیاست خارجی اظهارنظری کند، ناراحت میشد. یک بار عَلم گزارش میدهد که در دیدار خود با جورج بال (Ball) بررسی کلی از مسائل جهان کردهاند و شاه به تمسخر میپرسد: «مثلاً چی؟» (یادداشت ۱۲ آذر ۱۳۵۲). همچنین هنگامی که در ۲۳ آذر ۱۳۴۹ (۱۴ دسامبر ۱۹۷۰) آبا ابان وزیر خارجه اسرائیل ـ به ایران آمد، وزارت خارجه تا روز ورود وی، از این جریان آگاهی نداشت! ابان پیش از آمدن، پیغام داده بود که مایل است علم را نیز ببیند. «... میدانستم شاهنشاه خوششان نمیآید، چون بعضی کارها را میل دارند انحصاری در ید اقتدار خودشان باشد... وقت ندادم و در عوض، تصمیم به رفتن [به] مشهد گرفتم. وقتی به عرض رساندم، خیلی راضی شدند؛ اما وقتی برگشتم، تمام مذاکرات را خودشان به من فرمودند...» (یادداشت ۵ دی ۱۳۴۹). این گرایش به یکّهتازی و دور نگه داشتن دیگران، مسئولان مستقیم کارها را نیز در بر میگرفت.

شما چه نظری دارید؟